FarsiCRC :: مركز پژوهش‏های مسیحی

  • Farsi Christian Research Center
  • پنجشنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۸۹
شما اینجا هستید: خانه مقالات داستانهای کوتاه آموزنده داستان مرد خوشبخت

داستان مرد خوشبخت

فرستادن به ایمیل

 

داستان مرد خوشبختپادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت: «نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند». تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست.

تنها یکی از مردان دانا گفت: که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود.

شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.

آن که ثروت داشت، بیمار بودآن که سالم بود در فقر دست و پا می زد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.
آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید. « شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. سیر و پر غذا خورده ام و می توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»

پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند. پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد به کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!.

۱۸۷۲

1 نظر فرستاده شده

iman_777
0
به راستی درس آموزنده ای بود برای کسانی که هميشه گلايه دارند و هیچ وقت از زندگی خود رازی نيستند . خود من زمانی انگونه بودم ، ولی از زمانی که قلبم را به خداوندم سپردم سعی کردم که ديگر گلايه نکرده بلکه شکر گزار باشم.
November 13, 2009

نظر خود را بنویسید

كوچكتر | بزرگتر
security image
حروف نوشته شده را بنویسید

busy